گزارش برنامه غار بریه ( روستای عین آباد )
جمعه 6 دی 1387
صبح ساعت 4:50 بود كه زنگ در به صدا در اومد و آقاي سنائي طبق
قرار قبلي اومد دنبالم تا با هم بريم سر قراري كه با جناب زنده دل
داشتيم ( آخه ... داشتيم... تخت خواب به اون توپي رو ول كرديم تو
اين سرما بريم غار ) كه تقاطع نا همسطح جاده ساوه با
بزرگراه آزادگان بود . ساعت 5:30 با جناب زنده دل قرار داشتيم
كه 10 ديقه ( دوس دارم اينجوري بنويسم ) زود تر رسيديم سر قرار و
منتظر جناب زنده دل شديم تا بياد . ايشون هم با كمال تعجب راس ساعت
به ما رسيدنو با هم رفتيم محل قرار بعدي كه با آقاي حسن كريمي و
دومادشون داشتيم.
بازم در نهايت نا باوري سر ساعت 6:00 رسيديم به قرار . همون جا
كنار جاده با بطري آبي كه باهامون بود محض رياء وضو گرفتيم و به
خدا Connect شديم . بعد اينكه نمازمون تموم شد آقاي كريمي تماس
گرفت و گفت: "من جام راحته. مثه شما با جاي گرم و نرم و راحت
مشكلي ندارم." به همين سادگي مارو پيچوند و به خوابش رسيد.
بعد از اندكي خريد سوار ماشين شديم و بدون اينكه به رومون
بياريم چه جوري پيچونده شديم به سمت غار حركت كرديم و جاده رو
مستقيم رفتيم تا به خروجي بوئين زهرا برسيم و از همون خروجي
با جاده ساوه خدافظي كنيم . ساعت 7:15 بود که به چهارراه خشکه
رود رسیدیم. ده دقیقه بعد یعنی ساعت 7:25 به تابلوی روستای
ویدر رسیدیم که روی یکی از کوه های پشت روستا یه چیزی شبیه به
غار دیدیم که آقای زنده دل گفت شخصی که بهش آمار قار بریه رو داده
از یه غار صحبت کرده که نریسیده به روستای بریه دهنش از جاده
معلومه .

ما هم با دیدن این نشونی ها دور زدیم و رفتیم تو روستای
ویدر. ماشین رو توی روستا پارک کردیم و مشغول بستن کوله ها شدیم .
همه ی اهالی روستا خواب بودند و نتونستیم از کسی راجع به این غار
سوالی کنیم. فقط صدای سه تا سگ میومد که دنبال هم میدوئیدنو بازی
میکردن . ساعت 7:50 که شد آماده شده بودیم و رفتیم طرف غار . یه
رود خونه ی باریک بود که بعد رد شدن از اون و رد شدن از زمین های
خشک به کوهی رسیدیم که دهنه ی غار روی اون معلوم بود . بعد ده
دقیقه پیاده روی به دهنه ی غار رسیدیم که عرض دهنه ی غار بین 9
تا 10 متر بود و ارتفاعش بیش از 5 متر اما بدی ای که
داشت این بود که طول غار هم همون حدودها بود .
 
خنده کنان از عظمت این غار چند تائی عکس گرفتیم و برگشتیم تو
روستا و سوار ماشین شدیم و ساعت 7:45 از روستای ویدر به سمت
شهرستان رازقان به حرکت ادامه دادیم. ساعت 9:00 شده بود که به
چهار راه پاسگاه خرقان رسیدیم و چهار راه و پیچیدیم سمت
راست ( روستای عباس آباد ) البته اگرم مستقیم میرفتیم
اشتباه نکرده بودیم چون از این مسیر هم تا چند کیلومتری روستا و
غار بریه می شد رفت.
بعد از گذشتن از ده عباس آباد و رد شدن از روی یک پل به سه راهی
می رسیم که میبایست به سمت چپ یعنی روستای علی شار که هیچ ربطی هم
به برناممون نداشت بریم. در مسیر به روستائی یه اسم عین آباد است که ساعت
9:10 به این روستا
رسیدیم و 200 متر جلو تر از این روستا یه باغه که این باغ هم به ما
ربطی نداره ولی روبروی این باغ یه راه خاکی سمت چپ جادست که به ما
مربوط میشه چون یکی از راه های رسیدن به غار همونه. حالا چرا یکی؟
چون مسیر خود روستای عین آباد رو هم اگه ادامه بدیم به همون جاده ی
خاکی میرسه. تو کیلمتر اول این جاده ی خاکی یه استخره که آب آشامیدنی مردم
روستای عین آباد از آب همین استخره . بعد از درک کردن استخر و پر
کردن ظروف آب و ... سوار بر مرکب شده و به حرکت ادامه دادیم . تو
این جاده خاکی به 2 تا دوراهی می خوریم که هر دوی اون هارو به سمت
راست می ریم. بعد از 2 کیلو متر رانندگی تو جاده خاکی به تقاطعی
رسیدیم که یه طرفش به روستای عین آباد می خوره.
  از اینجا روبرومون چندین کوه پوشیده از برفه و سمت راستمون چسبیده
به جاده چند تا تیر برق. آفتاب کم کم برفای تو جاده خاکی رو آب کرده بود و کمی از مسیر گل
شده می خواست مانع ادامه ی حرکت ما با ماشین شه. اما به خاطر اینکه
توی اون جاده امنیت این نبود که ماشین و ول کنیم و بریم به زور با
ماشین به راهمون ادامه دادیم (یه وقت فکر نکنید تنبلیمون می اومد
که از ماشین پایده شیم ها !!!). به یه سر بالئی تند نزدیک شدیم... تا اینجا 8 کیلومتر از اول جاده
خاکی رو رد کرده بودیم . پائین این سربالائی یه پیکان وانت گوشه ی
جاده پارک کرده بود و 2 نفر تو جاده داشتن از اون سر بالائی می
رفتن بالا. ما هم با دیدن این وضعیت از ماشین پیاده شدیم و زنجیر
چرخمون و بستیم چون یه مقدار از این جاده ی سر بالائی یخ بسته بود. بعد از اینکه بستن زنجیر چرخ ها تموم شد مسافرای وانت و دیدیم که
داشتن همون مسیر و برمی گشتن. سوار ماشین شدیم و به راهمون ادامه
دادیم تا رسیدیم بهشون . قای زنده دل ترمز کرد تا ازشون راجع به
مسافت باقی مونده و درستی مسیر سوال کنیم که قبل از اینکه ماشین
کاملا وایسه یکی از این 2 نفر سوار ماشین ما شد و ازمون پرسید که
ما کجا می خوایم بریم و بعد از اینکه دید مسیرش با ما یکیه گفت:
"چه جالب. منم به همون روستا می رم. بهتون لطف میکنم و تو ماشینتون
میشینم... چون اگه ماشینتون سنگین تر بشه راحت تر سر بالائی یخ زده
رو می تونید برید بالا (عجببببببببببببببببب!!! قانون جدید نیوتن
بودااا) . به حرکت ادامه دادیم و با مهمون ناخوندمون کمی صحبت
کردیم . از حرف هائی که رد و بدل شد فهمیدیم که این دوستمون با
همکارش یه سری جنس بار وانت میکنن و میارن تو این جور روستاهائی که
تردد کمی دارن و بهشون میفروشن و محصولات مخصوص همون روستا رو هم
ازشون میخرن و می خواست از روستائی های این منطقه گوسفند بخره. نزدیک روستا شدیم. از یه رود خونه ی کوچیک رد شدیم که جاده رو قطع
می کرد. چند متر بعد از رودخونه ماشین شکارچی هائی رو دیدیم که با
تفنگ های 2 متریشون اومده بودن به شکار کبک های حداکثر 20 سانتی
متری. ساعت 10:25 به روستای بریه رسیدیم و وقتی خواستیم از ماشینمون پیاده
شیم با احوال پرسی گرم روستائی ها برخورد کردیم (منتظر شدیم تا
افسر بیاد کروکی بکشه اما نامرد نیومد.). این خوش و بش گرم همش
مربوط به مسافر ناخوندمون میشد . اهالی روستا که جمعا 10 خانوار هم
نبودند داشتن سقف مسجدشون و که به خاطر باد و بارون خراب شده بود
تعمیر می کردن. بعد از پیاده شدن از ماشین و برداشتن و مرتب کردن کوله هامون که 5
مین بیشتر طول نکشید خواستیم به سمت غار حرکت کنیم اما یه مشکلی
داشتیم و اونم این بود که هیچ تابلو و اثری از وجود غار و دهنه ی
غار نبود . به ناچار از روستائی ها آدرس گرفتیم بعد کلی تفکر فهمیدیم که با
این آدرس دقیقی که به ما دادن (آدرس: "اوناهاش رو اون کوهس." )
فهمیدیم که رسیدن ما به دهنه ی غار منوط به اینه که یکی از روستائی
ها مارو تا دهنه ی غار همراهی کنه . دو جون که یکی تقریبا 17-18
سالش بود و دیگری که 11-12 سالش بود به اسم های علی و عباس قبول
کردن که ما رو تا دهنه ی غار برسونن . خواستیم منتظر شیم که این دو
تا آماده ی رفتن شن اما دیدیم که با همون دمپائی های نازکی که
پاشون بود از ما هم سریع تر راه میرفتن.

بعد از 30 دقیقه کوه پیمائی (15 مین کوهنوردی 15 مین استراحت
-ماشالا کوه نوردا...-بین مسیر) به دهنه ی غار رسیدیم. غار روی کوهی بود که میشه گفت تقریبا شرق شرق شمال روستا بود و
بالای دهنه ی غار رو با سنگ چین حالت سنگر درست کرده بودند. علی
بهمون دو تا سوراخ نشون داد که یکیشون 1.5 متر و یکی دیگه 1 متر
بود و گفت که اینا دهنه های غارن. آغای زنده دل یه سوراخ دیگه هم دید که
0.5 متر بیشتر نبود و جلوی
اونو با سنگ پوشونده بودن و علی اسرار داشت که اون فقط یه سوراخ
کوچیکه که به هیچ جائی راه نداره و توش خزنده هائی مثل مار زندگی
می کنه . اما خبر نداشت که با این کارش فضول درد مارو بیشتر کرده .
منم با کنار زدن سنگا رفتم تو سوراخ و با نوری که چند متر جلوتر
توی غار برق میزد فهمیدم که این دهنه ی سوم غاره. بعد کمی شوخی با بچه ها خواستیم شروع کنیم به گردش تو غار اما باز
هم علی گفت که هیچ کدوم اینها به جائی راه ندارن و همه بسته اند و
یه راه رو به ما نشون داد و گفت که این مسیر اصلیه که به ته غار می
رسه . اما بازم حس کنجکاویمون مانع این شد که به حرف علی گوش بدیم و
بازم کار خودمونو کردیم. هر سوراخی که می دیدیم میرفتیم توش بعد طی مسیری متوجه می شدیم که
دوباره افتادیم توی همون مسیر اصلیمون. به خاطر اینکه طناب به اندازه ی کافی برای مسیر کشی نداشتیم و مسیر
تو غار هم تا به اونجا طناب کشی نشده بود مجبورانه به حرف علی گوش
کردم و از مسیری که علی میگفت راه اصلیه رفتیم چون اون راه بیشتر
بهش می خورد که راه اصلی باشه. یه کم که رفتیم جلو تر به یه نخ شیرینی رسیدیم که یه سرش آزاد روی
زمین بود و سر دیگش توی پیچ های غار ادامه داشت . سر آزاد بند و
گرفتم و دور یه تیکه سنگ که نزدیکمون رو زمین بود پیچوندم که یه
وقت کشیده نشه و به راهمون از سمتی که طنابچه رفته بود ادامه
دادیم . چند متری بیشتر نرفته بودیم که آقای زنده دل به این فکر افتاد
که ممکنه خانواده ی علی و عباس نگرانشون شن و بعد از کسب اجازه ی
کتبی از سرپرست برنامه اونارو تا نزدیکی دهنه ی غار برد (تا جائی
که نور آفتاب دهنه ی غار دیده میشد.) و با اینکه دهنه ی غار معلوم
بود به علی یه قوطی کبریت داد و از اونها خدافظی کرد و برگشت پیش
تیم. روی زمین غار پر اسکلت بود اما معلوم نبود مال چه جونوری هستن ولی
هر جونوری که بود بزرگ تر از این بود که خودش بتونه بیاد تو غار .
روی سقف و دیوار های غار هم خفاش های زیادی بود و از تمیزی غار
معلوم بود که توش زیاد رفت و اومد نشده (رفت و اومد توریست ها که
هر جا میرن به ..... میکشن.).
  به گشت و گذارمون ادامه دادیم و از مسیر طناب کشی شده هم جدا
نشدیم . توی مسیر به یه چاه ۳ متری رسیدیم که البته براش با تراشیدن
دیواره ی اونجا یه حالت پله درست کرده بودن که سر طناب کشی هم رفته
بود توی چاه. کمی جلو تر طناب کشی تموم شد . از اینجا به بعد مسیر
رو برای اینکه گم نکنیم و به مشکلی بر نخوریم علامت گذاری کردم و
مسیر رو سعی کردم حفظ کنم . بوی باروت سوخته می اومد... سنگ هارم بو
کردم اما از سنگ ها نبود . از بقیه ی تیم هم پرسیدم و اونا هم بوی
باروت و تائید کردن اما معلوم نبود بو از کجاست . بی خیال بو شدم و
راه افتادیم . یه کم که رفتیم جلو تر ادامه ی طناب و پیدا کردم.
مسیر طناب و گرفتیم و ادامه دادیم. چند متر جلو تر: اهههههههههههههه... دیدی چی شد؟؟؟ خیلی بد شد!!! مسیر تکراریه... نتیجه ی اخلاقی: ۱. از اون موقع داشتیم دور یه دایره ی نسبتا بزرگ می چرخیدیم. ۲. اون بوی باروت بوی همون باروتی بود که آقای زنده دل به علی داد و
علی هم نزدیک دهنه اونو روشن کرده بود. اندک راهی که از طناب کشی رفته بودیم و برگشتیم و از غار اومدیم
بیرون . ساعت 12:30 به بیرون غار رسیدیم . شروع کردیم به بلعیدن
خوردنی جات آقای سنائی . بعد کمی استراحت و تموم شدن تنقلات به این
نتیجه رسیدیم که باختیم اگه دوباره نریم تو غار و همه جاشو درست
نچرخیم. ساعت 13:10 دوباره رفتیم تو غار اما این بار حتی سوراخ هائی که به
زور ازشون می تونستم رد بشم و گشتیم . یه سوراخ جدید پیدا کردم که
توش به ۳-۴ راه دیگه میخورد و هر کدوم از اون ۳-۴ تا راه خودشون
بازم چند تا شعبه ی دیگه داشتن (آفرین زورو). تیم ، قبل از سوراخ
اولی منتظر بود تا من برم و ببینم که از این طرف به جائی راه داره
یا نه (چه کار سختی...). برگشتم پیش بچه ها و خبرشون کردم تا با هم
اون مسیر و ادامه بدیم... به هر شعبه ای که می رسیدیم از هم چک می
کردمشون اما از اینجا به بعد همه ی راه ها بسته می شدن و به جائی
راه نداشتن . بعد از کلی تا راه رفتن بالاخره به ته ته ته غار
رسیدیم که بعد از دقایقی سکوت پر سر و صدا برگشتیم به سمت دهنه ی
غار.
 ساعت 16:40 مجددا از غار اومدیم بیرون . لباس گرم کن مشکی رنگی که
تنم بود کاملا به رنگ خاکی تبدیل شده بود . به ناچار با همون لباسام
بدون اینکه وقت و از دست بدیم رفتیم تو روستا و با تکنیک های کار
آمدی که از کوهپیمائی یاد گرفته بودیم خونه آقای رضا کلاه کج از
اهالی روستا چتر و پهن کردیم و بعد از شست و شو و وضو توی حیاتشون
رفتیم تو یکی از اتاقا و نماز ظهر و عصرمون رو تزریق کردیم. نمازمون و که خوندیم دیدیم آقا رضا مارو شرمنده کردنو باسمون چائی
آوردن . چائی مونو خوردیم و نشستیم پای صحبت آقا رضا که گفت جاده ی
ابریشم از چند کیلو متری اینجا رد میشه و سنگ چین روی غار رو کسائی
درست کردن که توی غار زندگی می کردن و به این خاطر بوده که توش
نگهبانی بدن. با دادن اذان, نماز مغرب و عشامونم خوندیم و با خدافظی
از صاب خونه سوار ماشین شدیم و آقا رضا باسمون یه پلاستیک آورد که
توش یه مقدار نون و پنیر بود ما هم دستشون و رد نکردیم. برف هائی که تو جاده بود آب شده بود و مسیرمون و
گل و شل کرده بود
و به خاطر همین ماشین ۲-۳ باری تو مسیر گیر کرد. آقایون... سنائی و
زنده دل لباساشون و عوض کرده بودند و بازم من مظلوم... در اومدن از
تو گل منوط به این بود من پیاده شم و ماشین رو هل بدم... همین درس
شد باسم تا دیگه بدون لباس اضافه عمرا برنامه نرم . تو جاده خاکی
(گلی بگم بهتره ولی) هرچی خوردنی داشتیم آقای سنائی و زنده دل
ترتیبشون و دادن دریغ از یه لقمه که به من بدن. بالاخره ساعت
20:45 بود که رسیدیم به شهرک ولیعصر و جناب زنده ، کنار
یه آژانس نگه داشت و با هم پیاده شدیم که باسم ماشین بگیره... آخه
با اون وضع لباسا عمرا اگه کسی منو سوار می کرد... رفت تو آژانس و
بعد ۲ دیقه اومد بیرون و بهم گفت بیا تو... منم دماقمو کشیدم بالا
و رفتم تو. تا راننده آژانس منو دید گفت: "این؟... همینو میگی
ببرم؟؟ نه... من اینو تو ماشینم سوار نمیکنم... میخواد ۴ تومن
کرایه بده باید ۵ تومن پول کارواش بدم... عمرا."
 منم کلی تا بهم بر خورد و آقای سنائی که طاقدت دیدن غصه ی منو
نداشت از خیر بادگیرش گذشت و اونو داد به من (منم که خجالتی بعد
کلی تا التماس گرفتمش هاااا) و تنم کردم و سوار ماشین جناب زنده دل
شدیم و مارو میدون ایثارگران بدون کوچیک ترین تارفی پیاده کرد. همون جا سوار ماشینای آزادی شدیم و بعد از رسیدن به آزادی با هم
خدافظی کردیم و هر کدوم رفتیم دنبال زن و بچه و کار زندگیمون. راستی شرمنده از اینکه نقشه و جزئیات جهت های تو غار رو نکشیدم و
ننوشتم . چون به این نتیجه رسیدم که ندونستن مسیر اصلی تا ته غار و
چرخیدن توشه که مزه میده!!!
همنوردان:
خودم + رضا سنائی + مجتبی زنده دل. بالاخره تموم
شد عکس از مجتبی زنده دل گزارش از مجتبی ورکش
ارسال نظرات |